وقتي مج 114 به دهانه غار رسيد نفسي به راحتي از سينه كشيد.دست راستش را روي زانوي آسيب ديده اش گذاشت و اخم هايش را در هم فرو برد.از جراحت زانويش خون مي آمد و روي برفهاي مسير دشت تا غار را ردي از خون نشاندار كرده بود. زير لب گفت :
((اصلا خوب نيست!نه .اصلا خوب نيست .))لنگ لنگان در حالي كه به اسلحه ليزري اش تكيه داده بود وارد غار شد.درب اتوماتيك با اسكن چشمش اورا شناسايي كرد و باز شد. ليل 113 (همسرش) به محض ديدن اوبا عجله به طرفش آمد و كمكش كرد كه روي تخت دراز بكشد.
- مرد چي شده ؟ چرا زخمي شدي؟
+ وقتي داشتم از گذرگاه كساندرا رد ميشدم خودرو برفي ليز خورد و از دره پرت شد پايين. خودم هم از خودرو افتادم بيرون و زخمي شدم. هميشه اين احتمال روميدادم.با برفي كه رو زمين نشسته و بسته شدن جاده ها ... بگذريم .اين هفتمين روزيه كه نتونستم چيزي شكار كنم .خودور هم از بين رفت.ذخيره غذايي مون رو به اتمامه .علم من در اين زمينه به بن بست رسيده .بايد كاري كرد.
ليل 113 با مهرباني به مج 114 نگاه كرد.از زماني كه ازداخل لوله آزمايشگاه بيرون آمده بود تا اين حد به كسي يا چيزي وابسته نشده بود. انتخاب آن دو بر اساس خصوصيات ژ ني همساني بود كه كنفدراسيون در نظر گرفته بود تا آنها بتوانند در كنار هم به عنوان همكار و شريك زندگي كار كنند . سالها با هم در زمينه زندگي در شرايط بمباران اتمي تحقيق و مطالعه كرده بودند و حالا عملا داشتند اين شرايط را تجربه ميكردند.شش ماه قبل زمين درگير يك جنگ اتمي شده بود و 95 درصد اهالي زمين از بين رفته بودند. بقيه اهالي درواحد هاي جداگانه و دور از هم در شرايط قرنطينه به سر ميبردند تا دوره بمباران اتمي تمام شود.بر اثر بمباران اتمي ابر سياهي دور تا دور زمين را فرا گرفته بود و مانع از رسيدن نور خورشيد به زمين ميشد .اين امر باعث شده بود زمين سرد و منجمد شود . غار دو سال قبل از بمباران ساخته شده بود.از زمان اتمام ساخت غار مج 114 و ليل 113 به همراه دو فرزندي كه فدراسيون برايشان درنظر گرفته بود – يك پسر و يك دختر 12 و 13 ساله به نامهاي مج 116 و ليل 115- د رغار زندگي ميكردند .در زمان وقوع جنگ هسته اي آنها در غار بودند و از خطر مرگ نجات پيدا كردند.با گذ شت شش ماه از وقوع حادثه ديگر شماره هاي هم از يادشان رفته بودو همديگر را (مرد، زن ،پسر و دختر ) صدا ميكردند.
مج 114 ا زصفحه مانيتوري كه بيرون غار را نشان ميداد به پسر و دختر نگاه كرد كه داشتند روي سطح يخزده درياچه اي كه در دامنه كوه بود با هم بازي ميكردند. بچه ها گوي ليزري درخشاني را با راكتهايي كه در دست داشتندبه طرف هم پرتاب ميكردند . در اطرافشان سگ مكانيكي كوچكي كه مج 114 براي سرگرمي بچه ها ساخته بود جست و خيز ميكرد و سعي ميكرد با پريدن به هوا گوي درخشان را بگيرد .گهگاه كه موفق ميشد پارس خشداري از خود بيرون ميداد و گوي را به سمت يكي از بچه ها مي انداخت .مج 114 با خود انديشيد : سيستم صوتي اش ايراد داره ! صداش خش دارشده .بايد تعميرش كنم.
يك ساعت ديگر بازي بچه ها تمام ميشد و آنها خسته و گرسنه برميگشتند.اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود.
ليل 113 با مهرباني دستي به شانه مج 114 گذاشت و او را از خيال بيرون آورد . مثل يك پرستار دوره ديده شلوار مرد را از ناحيه اي كه زخمي شده بود با قيچي ليزري بريد و شروع به سوزاندن رگهاي بريده شده و زخمي با نور صورتي رنگ كرد. مرد با خود فكركرد:(( داخل دانشگاه فناوري به ما ميگفتند نور صورتي باعث تحريك اشتها و بيشتر غذا خوردن انسان ميشه!))با اين فكر دلش از گرسنگي ضعف رفت و صداي شكمش بلند شد. بوي سوختگي برايش مثل بوي كباب بود.آب دهانش را به سختي پايين داد و به چشمهاي آبي رنگ ليل 113 خيره شد .ليل 113 لبخندي زد.لبش را آهسته گزيد و بدون اينكه به صورت مرد نگاه كند درحالي كه داشت زخم مرد را مي بست گفت:(( تو زخمي شدي و نميتوني براي شكار بري بيرون .پس وظيفه منه كه غذاي تيم ر و تامين كنم.)) نگاه مصممي به مرد انداخت وادامه داد : (( من كارمو خوب بلدم.مطمئن باش موفق ميشيم )).مرد نگاهي از سر حق شناسي به زن انداخت.دست زن را در دست گرفت، لبخندي بر لب آورد و گفت :(( ممنون زن .دنياي آينده به تو افتخار ميكنه! )).
****************************
غذاي تيم دو هفته توسط زن تامين شد. در اين مدت بچه ها ليل 113 را نديدند و هر وقت از مرد درباره زن سئوال مي كردند ميگفت كه براي شكار بيرون رفته و هنوز برنگشته است .بچه ها تمام روز را به بازي كردن ميگذراندند و شب براي غذا خوردن به غار مي آمدند و بعد از غذا به خواب ميرفتند.ابرهاي تيره آسمان كم كم از بين ميرفت و نور خورشيد زمين را داشت گرم ميكرد . مقدار زيادي از برفها آب شده بود. گويي پس از يك زمستان طولاني بهار دوباره از راه ميرسيد. جراحت پاي مرد خوب شده بود و دو هفته استراحت قواي رفته را به او برگردانيد. روز چهاردهم بعد از اينكه سفارشهاي لازم را به هر دو كرد براي شكار از غار خارج شد.آن روز پسر كمي تب داشت و در غار دراز كشيده بود و دختر هم براي مراقبت از او در غار ماند. ساعتي گذشت.پسر تشنه اش شد و از دختر خواست برايش از محفظه سردخانه آب بياورد.دختر سلانه سلانه به طرف سردخانه رفت و درب سردخانه را باز كرد .... ناگهان چشمهايش از وحشت گشاد شدند و زبانش بند آمد .چيزي از داخل سردخانه بيرون افتاد و غلتيد و غلتيد تا به كنار تخت پسر رسيد. پسر نگاهي به پايين انداخت و سر بريده ليل 113 را ديد كه با چشمهاي آبي مصمم و مهرباني كه يخزده بودند به او نگاه مي كند! صداي جيغ گوشخراش دختر در غار طنين انداخت .
سعيد صادقي /3 مهر 88




