
شازده کوچولو :اهلی کردن یعنی چی ؟
روباه : تو اهل اینجا نیستی پی چی میگردی ؟
-پی آدما میگردم .اهلی کردن یعنی چی ؟
+ آدما تفنگ دارن و شکار میکنن .اینش اسباب دلخوریه .مرغ و ماکیون هم پرورش میدن .خیرشون همینه .تودنبال مرغ میگردی؟
- نه ، پی دوست میگردم .اهلی کردن یعنی چی ؟
+ یه چیزیه که پاک فراموش شده .معنیش ایجاد علاقه کردنه .
- ایجاد علاقه کردن ؟
+ آره .تو الان واسه من یه پسر بچه ای مثل صد هزار تا پسر بچه دیگه .نه من احتیاجی به تو دارم ،نه تو هیچ احتیاجی به من.اما اگه برداشتی منو اهلی کردی اونوقت هردوتا به هم احتیاج پیدا میکنیم .میون همه عالم تو برای من موجود یگانه ای میشی من برای تو .
- کم کم داره دستگیرم میشه .یه گل هست که گمونم منو اهلی کرده باشه .
+اگه تو برداری من اهلی کنی انگار زندگیمو چراغون کرده باشی .اونوقت صدای پایی رو میشناسم که با هر صدای پایی فرق خواهد داشت .صدای پای دیگرون منو وادار میکنه هفت تا سوراخ قایم بشم .اما صدای پای تو منو میکشه بیرون ....... گندم که طلایی رنگه تو رو به یاد من میاره .صدای بادهم که در گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت ..اگر دوست دلت میخواد منو اهلی کن .
- دلم میخواد .اما وقت چندانی ندارم .باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزا سردربیارم .
+ آدم فقط از چیزایی که اهلی کنه میتونه سر در بیاره .اگه دوست میخوای خوب من اهلی کن .
- راهش چیه ؟
+ باید خیلی صبور باشی .اولش یه خورده دورتر از من میگیری اینجورمیون علفا میشینی .من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام حرفی نمیزنی .چون تقصیر همه سوءتفاهم ها زیر سر زبونه .عوضش هر روز میتونی یه خورده نزدیکتر بشینی ....به این ترتیب شازده کوچولو روباه رو اهلی کرد .
دیروز شازده کوچولو اثر (آنتوان سنت اگزو پری ) را با صدای احمد شاملو گوش میکردم . شرح حالی زیبا از زمانه ای که در آن به سر میبریم .تک تک رفتار های آدمها را با زبان ساده و بدون پیچیدگی و در عین حال هنر مندانه روایت کرده و شرح داده است .شاید بتوان گفت یک دستورالعمل زیبا وکاربردی برای برقراری ارتباط بین آدمهایی است در زمانه ای که (اهلی کردن ) پاک فراموش شده است .حالا به جای اهلی کردن بیشتر به فکر تملک و زیر سلطه در آوردن طرف مقابل خود در می آیند . و یا فوقش برای یک بهره برداری بیمار گونه و فرونشاندن تمایلات سرکوب شده خود برای چند صباح . و بعد رفتن به سراغ گلی دیگر و اهلی کردن آن به نوعی که خود دوست دارند .به همه شما مطالعه و یا شنیدن متن صوتی آن را با صدای احمد شاملو توصیه میکنم .موفق باشید .
سعید صادقی /اول تیر 87
دوستان میتوانند این کتاب را از لینکهای زیر دانلود کنند
http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/
چند روز پیش که آماده میشدم تا پوتین بپوشم و به صبحگاه بروم ُناگهان سرم گیج خورد وبا صورت به زمین افتادم .بچه ها دویدند و از روی زمین بلندم کردند .فی الفور یکی از بچه ها یک مشت پسته برایم آورد و دیگری چند تا آبنبات .یه نفر هم یک کمپوت سیب با یک ساندیس کنارم روی تخت گذاشت و نفر آخر دوید و رفت سرگروهبان را خبر کرد .
سرگروهبان بالای سرم آمد و با شک و سو ظن پرسید : چی شده صادقی ؟
با یک چشم بسته و یکی نیمه باز و صدایی لرزان گفتم : نمیدونم سرگروهبان .یه دفعه سرم گیج خورد و افتادم زمین .
کمی این پا و آن پا کرد و گفت : خوب ...نمیخواد بیای صبحگاه .استراحت کن .
کی از بچه ها (همان که سر گروهبان را صدا کرده بود )گفت :عجب کلکی هستی ! خوب از صبحگاه در رفتی .
بچه ها که رفتند خواستم از جا بلند شوم .اما جلوی چشمهایم سیاهی رفت و دوباره دراز کشیدم .ظهر که شد رفتم بهداری .دکتر معاینه ام کرد و گفت : چیزی نیست .از علایم یه سرما خوردگیه .میخوای مریض بشی !برات استراحت مینویسم .
دوبسته قرص سرماخوردگی و یک بسته دیمن هیدرینات برایم نوشت و مرخصم کرد .
الان هم در مرخصی به سر میبرم ! اما این سرگیجه لعنتی دست از سرم برنداشته است .مثل آدمهای مست تلو تلو میخورم و خودم را به کامپیوتر میرسانم ......آآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخ سرم!!!!
*******************************************************
دوستان عزیزم محمد جواد نعمتی و همین طور محمد بیرانوند و چند نفر دیگر از دوستان و اقوام و فامیل و غیره ..... هی از من میخواهند که هرچه زودتر اولین رمان یا اولین مجموعه داستانم را چاپ کنم .
اما من که خودم را بهتر میشناسم به این فکر میکنم که کدام آدم بیکاری - که البته پولش را از سر راه پیدا کرده باشد - می آید و این کتاب را میخرد ؟ کتابهای بزرگان و غولهای ادبیات دارد در قفسه کتاب فروشیها خاک میخوردُ آنوقت مردم بیایند و کتاب (مجنون نامه ) من را بخرند؟ توضیح اینکه این اسم را در عالم خیال به اولین مجموعه داستانم داده ام .شرح حکایت مجنون خودم با لیلا است .
البته چند وقت پیش چند تایی از داستانهایم را به یک دکترای ادبیات داستانی نشان دادم که خیلی خوشش آمد .اون هم میگفت داستانهایت را چاپ کن ؟ میبینید ترا به خدا ؟مردم چقدر دلرحمند؟
یک ماهی داستانهایم پیشش بود و در به در دنبالم میگشت که آنها را به من پس بدهد .هر چی بهش گفتم قابل شما رو نداره قبول نکرد .فکر میکنم میخواست یک جوری از شر داستانهایم خلاص بشود !!
****************************************************************
از یه خرگوش پرسیدند : خرگوشا با چشم بسته چه جور هویج میخورن ؟
چشماش رو بست و گفت : هوی جوری !
البته فکر کنم کسی که این سئوال رو پرسید آقا گرگه بود و بعد هویجوری خرگوشه رو خورد !!
**************************************************
چه ربطی داشت؟
خدا هیچ تنابنده ای رو به درد سر و درد دری وری نوشتن مبتلا نکنه ! قربان شما .سعید صادقی
بهم میگن اینجا نیا .....
اما من کار هر روزمه .پیاده میام .روز اول راهو گم کردم .اما روزای بعد با تیکه گچای رنگی که از پسر صادق خان گرفته بودم روی تموم دیوارای خونه ها و مغازه ها و هر جا که فکر میکردم کمکم کنه تا راهو پیدا کنم خط میکشیدم .(( آهای دیوونه ! مگه مرض داری رو دیوار خوونه مون خط میکشی ؟ )) بابات مرض داره ! من مریض دارم .کوری ؟ نمیبینی دارم میرم بیمارستون ؟ (( خدا شفات بده !)) خدا خودتو شفا بده .دیوونه ! ..الان چشم بسته هم مسیرمو بلدم .نزدیک خونه مونه.مستقیم بیست تا درخت کاج رو که رد کنی ، بیست و هشت تا چنار رو که به چپ بپیچی میرسی به یه خیابون که بلوار داره .وسط بلوار یه شیر آب هست که باهاش چمنا رو آب میدن .یه آب سردی داره که نگو .اما من تشنه ام نیست .باید تند تر برم که برسم .بعدش میرسی به یه گردی بزرگ که بهش میگن میدون شفا –حتما یاروئه همینو میگفت:(( خدا شفات بده ؟! )) یعنی میدونو بدن به من ؟ نمیخوام ! میدونو میخوام چیکار ؟ شفا رو که رد کردی میرسی به یه چهارراه یه پلیس اونجا وایساده که با دست بهت میگه :(( ازین ور برو ! ... نه ! از اون ور برو ! )) اولش منو گیج کرده بود .یه بار عوضی رفتم و گم شدم .اما حالا خودم از اون وری که بلدم میرم و کاری به اون آقای پلیس ندارم .... همین طور که رفتی و رفتی و رفتی جلو به یه ساختمون سفید میرسی که دورشو نرده کشیدن .یه نگهبان بد اخلاق که مثل سگ در جهنم میمونه اونجا نشسته و یه چوب عین اصلان دستش گرفته و مدام عین وروره جادو میگه : ((ملاقات نیست ؟ملاقات ممنوعه ! اوهوی کجا میری دیوونه؟ ملاقات ممنوعه !)).اما من که ملاقات نمیرم ؟ من دارم میرم دیدن لیلا .دنبالم میکنه .نمیدونم چرا به هر کی گفتم میخوام لیلا رو ببینم منو با چوب میزنه ؟ اون از باقر دوغی ؛ پسر گنده بکش اصلان ، حالا هم این گنده بک نره غول ؟حتی ننه ام هم چند روز پیش که گفتم میخوام لیلا رو ببینم محکم زد تو سرم و داد کشید :(( دیگه چی از جونش میخوای ذلیل مرده؟ لیلا از دست رفت .هنوز ولش نمیکنی ؟ )) من نمیدونم از دست رفت یعنی چی ؟ اما لیلا خیلی وقته از دست من رفته .رفته و شوهر کرده .حالا هم که اومده اینجا نمیذارن ببینمش .اما من یه راه مخفی از بین نرده های بیمارستان پیدا کردم .یواش عین گربه از لای نرده ها سر میخورم و میرم تو.واسه اینکه نگهبانه منو نبینه تند میدوم ومیرم تو ساختمون .طبقه اول نه ..دوم نه ... سومین طبقه دست راست .یه راهرو سفید هست .اطاق اول نه ...اطاق دوم .لیلا روی یه تخت دراز کشیده و با چشاش به در نیگاه میکنه .روز اولی که رفتم ببینمش .باقر دوغی و اصلان – پسرش – هم اونجا بودن .باقر دوغی به محض دیدنم عین خرس نعره کشید وداد زد : (( این دیوونه رو کی اینجا راه داده ؟ برو بیرون ببینم ! )) خواست بیاد سراغم که اصلان مانعش شد : ((ولش کن بابا .خوبیت نداره .لیلا رو ببین ! )) لیلا از پشت ماسک سفید اکسیژن با التماس به من وباباش نیگاه میکرد .باقر دوغی گفت : (( اینو ببینه حالش بدتر میشه )) اصلان با بغض گفت : (( چه فرقی میکنه ؟ نشنیدی دکتر ... )) لیلا حرفی نمیزد .شاید هم نمیتونست حرف بزنه .یا شاید چیزی نمیشنید که بخواد حرفی بزنه .باقر دوغی و اصلان رفتن بیرون و مارو تنها گذاشتن .3 تا تخت دیگه تو اتاق بود که خالی مونده بودن .نشستم کنار لیلا .به سرمی که به بازوش وصل بود نیگاه کردم .یه ماده سفید – عین آب - قطره.... قطره..... قطره ... توی رگای ورم کرده لیلا سرازیر میشد .لیلا چیزی نمیگفت .فقط نگاه میکرد .کنارش روی صندلی نشستم و براش حرف زدم .از صبح تا شب .گاهی وقتا سری تکون میداد و یه قطره اشک روی صورتش سرازیر میشد .شب که شد ،نگهبان بد اخلاقه اومد وبیرونم کرد.پرستارا دلشون به حالم سوخت و خواستن نذارن منو بیرون کنه اما اون قبول نکرد .نذر کردم اگه لیلا ازینجا اومد بیرون روز آخر یه سنگ بزرگ این نگهبانو مهمون کنم ! عین سگ در جهنم میمونه ! هر روز میومدم اینجا .تا امروز که اومدم و دیدم لیلا نیست .از پرستارا پرسیدم :(( خانوما لیلای منو ندیدید؟ )) یکی شون سری تکون داد و گفت : (( حالش خوب شد .بردنش خونه .)) بعد لبشو محکم گاز گرفت و روشو برگردوند .
خدا رو شکر ! لیلا حالش خوب شده .خوب خوب ! وقتشه نذرمو ادا کنم .اما اینجا که سنگ نیست ؟ خوب عیبی نداره .با پاره آجر هم میشه .قربه الی الله!
**********************************
صدای نعره نگهبان که به هوا بلند شد ، انگار بال در آوردم ! باید تند برم .زود برسم .تا برسم به خونه لیلا اینا .نمیدونم این بارراهم میدن یا نه ؟ ........
رسیدم ! از تو کوچه صدای قرائت قرآن میاد .عبدالباسط میخونه :(( فادخلی فی عبادی ....وادخلی جنتی...)) یه پارچه سیاه زدن سر در خونه باقر دوغی .نکنه باقر دوغی مرده؟ اما اون که زنده است ؟ همونجا دم در خونه شون وایساده اصلان هم هست ......پس کی مرده ؟ باقر دوغی منو میبینه و با دست اشاره میکنه برم تو خونه .چقدر امروز مهربون شده !خدایا ممنون ! امروز میتونم دوباره لیلا رو ببینم
سعید صادقی /17 خرداد 87

مرد مغازه دار به محض دیدنم پشت ویترین مغازه نگاه طلب کارانه ای به من انداخت .بعد گویی چیزی به خاطرش رسیده باشد از پشت پیشخوان بلند شد وآمد جلوی درب مغازه ایستاد و در حالی که کمربند چرمی شلوارش را با دودست بالا میداد نیشخندی زد و گفت : (( کت و شلوارتو میخرم ! چند میفروشی ؟ ))
تعجب کردم .با وجود کت و شلوارهای چند صد هزار تومانی داخل مغازه اش چه احتیاجی به کت و شلوار مندرس من داشت؟ کت و شلوارم البته زیاد هم مندرس نبود .دوختش خارجی بود –کسی که به من هدیه اش داده بود اینطور می گفت – رنگش طوسی تیره بود و هروقت می پوشیدمش –بیشتر برای قرار های مهم – به من احساس اعتماد به نفس و متشخص بودن میداد .اما هر وقت به آرامی دست در جیب شلوار خالی ام میکردم کمی از اعتماد به نفسم کم میشد .امروز هم سر تقاطع خیابان جمهوری و حافظ منتظر نامزدم بودم اما خبری از او نبود .شماره اش را داشتم و به او زنگ زدم :
= سلام !
+ شما ؟
= شوما نه تاید !
+ بیخود میکنی به من زنگ میزنی .مگه مرض داری ؟....( قطع میکند .دوباره زنگ زدم )
= به جا نیاوردی؟
+ شما ؟
= عجب دختر دایی خنگی دارم ؟
+ امید تویی ؟ (امید کی بود ؟ )
= نه !
+ پیمان تویی ؟
= نه !مگر این تلفن خانم جلیلی نیست ؟!
+ نه خیر .تلفنشون واگذار شده ؟!
= ببخشید .
+ خواهش میکنم .دفعه دیگه زنگ نزنید ..
صدای خودش بود .پس چرا گفت تلفنشون واگذار شده ؟ دوباره دست در جیب شلوارام فرو بردم .با لمس اندک پولهایی که داشتم حساب کردم .... 800 تومن برای دوتا بستنی .400 برای یه شاخه گل. دویست تومن هم برای بلیت برگشت مترو . این تمام پولی بود که داشتم .دهانم مزه تلخی میداد .حالا که خطش واگذار شده بود میتوانستم یک دانه چایی بخورم .چایی داغ داغ بود .لیوان را روی پیشخوان دکه روزنامه فروشی گذاشتم و کتم را در آوردم و شروع به خوردن چایی کردم .مرد معتادی که ازآنجا میگذشت با دیدن کتم روی پیشخوان مکثی کرد .من آرام خودم را به کتم نزدیک کردم و پایم را به کت چسباندم .مرد با دیدن عکس العمل من سری تکان داد ، ناسزایی زیر لب پراند و رفت .
کت و شلوار من را برای چی میخواست ؟ دوباره دست در جیب خالی شلوارم کردم و بعد با گامهایی مصمم وارد مغازه شدم . از مرد مغازه دار پرسیدم : اتاق پرو کجاست ؟
با نیشخندی برلب ته مغازه را نشان داد .چند دقیقه بعد کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان مغازه بود و خودم در حالی که تا نصفه از اتاق پرو به بیرون خم شده بودم مشغول شمردن پولهایی بودم که مرد به من داده بود .چهل هزار تومان ! .مرد با نگاه طلبکارانه ای به من گفت :(( منتظر چی هستی ؟ بیا بیرون دیگه ! )) .گفتم : (( اگه میشه یه شلوار سایز 42 به من بفروشین ؟))
مرد خندید و گفت : (( شلوار تکی نداریم ! )) .گفتم :((پس .. )) پرید وسط حرفم : (( معامله معامله است .میری بیرون یا بگم بیرونت کنن ؟ )) .چاره ای نداشتم .پیراهن بد قواره بلندم را روی پاهای لخت و باریکم انداختم و از مغازه بیرون آمده .مرد از پشت سرم فریاد کشید : (( میدونی کت و شلوارتو برای چی میخوام ؟ )) برگشتم و به او نگاه کردم .ادامه داد : (( یه مانکن درب و داغون داریم .میخوام اینو تنش کنم . بذارمش روبروی مانکنی که تولید شرکت مارو پوشیده تا فرق جنس خوب وبد معلوم بشه ! )) .برگشتم و به راه خود به سمت خیابان انقلاب ادامه دادم .توقع داشتم مردم با دیدنم هو بکشند و مسخره ام کنند .اما هیچ کس به یک مرد لاغر زشت که شلوار پایش نبود توجهی نمیکرد .کسی به عریانی ام توجهی نمیکرد و همین زجرم میداد .دوست داشتم یک نفر بیاید و با دیدنم چنان زیر گوشم بزند که پولهای عرق کرده کف دستم میان خیابان پخش شوند و خودم هم داخل جوی آب بیفتم .اما خبری نبود . انگار ...... عریانی من برای مردم عادی بود . به سر تقاطع رسیدم .مرد بلیت فروشی که داخل دکه بلیت فروشی نشسته بود یکدفعه مثل دیوانه ها از جا بلند شد و عربده کشید :
(( قرمز ! قرمز ! سروره قرمز ! 5 تا زده قرمز ! قهرمانه قرمز !! ))
مردم نگاهش میکردند و لبخند میزدند . جلو درب پارک دانشجو شلوغ بود . از پیر و جوان دم در ورودی جمع شده بودند و بلیت میخریدند .دوست داشتم همین جور تا میدان انقلاب و تا هرجا که پاهایم توان داشت را ه بروم که ناگهان پسرکی حدودا 4 ساله به محض دیدنم فریاد کشید :
(( شلوار پاش نیست ! این آقاهه شلوار پاش نیست ! )) مادرش نگاهی به من انداخت و روی در هم کشید و گفت : (( نه عزیزم .این آقا شلوارک پوشیده .این مدلشه ! )) اما پسرک دست بردار نبود و بی وقفه داد میکشید : (( شلوار پاش نیست ! شلوار پاش نیست ! )) مادرش کشان کشان او را با خود برد .احساس کردم همه مردم با هم دارند نگاهم میکنند .هزاران ونه بلکه میلیون ها جفت چشم با هم به من نگاه میکردند .پیرزنی زیر لب غرولند کرد : (( وا... زمان ما اینطور نبود .جوونا چقدر بی حیا شدن !)
برگشتم به سمت مغازه لباس فروشی .تصمیم گرفتم هر طور شده کت و شلوارم را پس بگیرم .حتی اگر لازم بود با کتک زدن مرد شکم گنده مغازه دار .اما هر چه نزدیکتر میشدم پاهایم سست تر میشد .نقش اسکناسهای مچاله شده کف دستم انگار دستم را مثل سکه های یهودا داغ زده بودند . وقتی به مغازه رسیدم هنوز کت و شلوارم مچاله شده روی پیشخوان بود و مغازه دار با اوقات تلخی به آنها نگاه میکرد .با دیدنم عصبانی غرید :((ها چی میخوای ؟این کت و شلوار که تن مانکن ما نمیره . چی میخوای گفتم؟ )) گفتم : (( شما .....))
با تمسخر تکرار کرد : (( شوما! نه تاید ! )) اسکناسها را محکم کف دست مچاله کردم .آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم : (( شما یه مانکن برای فروش نمیخواید ؟ برای ویترین مغازه تون ..... برای پوشیدن همین کت و شلوار ؟ ))
سعید صادقی /اردیبهشت 87
بعد التحریر :
الان اونجا مشغول کارم .وقت کردید به من سر بزنید !

ما که از اولش اینجوری نبودیم ... همه میدونن .حتی باقر دوغی که توی خنگی ضرب المثل بچه لوطیای محلمونه .برای خودم راس راس راه میرفتم و مردومو نیگا میکردم که چه جوری واسه خودشون زندگی میکنن .منم برای خودم زندگی میکردم .البته اون اولاش .تا وقتی که لیلا رو دیدیم .....بعد از اون فقط برای لیلا زندگی میکردمو و انگار دیگه خودم نبودم که زتدگی میکردم راه میرفتم و نفس میکشیدم .... اما باقر دوغی بدش میومد .منم یه بار که داشت سر لیلا داد میکشید : (( برو توی صندوق خونه تا بیام چشاتو از کاسه در بیارم که اینقد از لای در حیاط به بیرون سرک نکشی )) دویدم رفتم و از یه گوشه پاره آجری رو برداشتم .اولش خواستم بزنم تو سر باقر دوغی .اما ترسیدم بمیره و دیگه اصلا لیلا رو بهم ندن ! –اون موقع عا قل بودم .مثل الان که دیوونه نبودم ندونم چیکار میکنم - آجرو زدم تو شیشه مغازه باقر دوغی .پسرش افتاد دنبالم .فرار کردم .خواستم از خیابون رد شم که یهو دیدم تو هوام ! قبل ازینکه با کله بیام پایین و برای همیشه از شر غصه و غم راحت بشم ، زمین و آسمون رو میدیدم که چه جور پشت سر هم جاشونو با هم عوض میکنن .یه با ر زمین پایین بود یه بار بالا .تا اینه زمین پایین اومد و من با سر خوردم توش ! قرچ ! صدای کله مو شنیدم .عین یه هندونه که رسیده باشه آبدار .توی گرمای تابستون انداخته باشی تو حوض .تگری تگری شده باشه ...بعد که چاقو رو بدی سینه هندونه عین یه عاشق سینه چاک برای تو خودشو جر بده و هرچی تو د لشه برات خالی کنه ! منم هر چی تو کله ام بود دادم بیرون ...برای همینه بهم میگن بی کله ! دیوونه ! یا هر چی دیگه .فقط یه چیز تو سرم باقی موند : (( لیلا )) .جا خوش کرد و دیگه بیرون نرفت . از اول صب که از خواب پا میشم ، میرم در خونه لیلا اینا میشینم تا بیاد بیرون . اما باقر دوغی میاد بیرونو و با دیدنم یه (اسغفرا.. ) میگه و طوری که همسایه ها نشنفن میگه :(( باز سر وکله ات اینجا پیدا شد؟ لیلا دیگه اینجا نیست .رفته خونه شوهر .میفهمی ؟ ازینجا رفته )) اما وقتی میبینه محلش نمیذارم .راشو میکشه و میره .عجب رویی داره این باقر دوغی ! میبینه من هر روز اینجام .باز حرف خودشو میزنه .درسته دیوونه ام اما خر که نیستم ! میدونم اونا لیلا رو تو خونه قایم کردن .مثل اون وقتا که باقر دوغی دست و پاش رو میبست و مینداختش تو صندوق خونه تا نتونه منو ببینه . اما کور خوندن ! یه روز که هیچکی حواسش نباشه .یه روز که اون سگ گنده ای که باقر دوغی تو حیاط ول کرده خوابیده باشه .یه روز که اصلان – پسر باقر دوغی – زیر درخت توت وسط حیاط روی تخت چوبی خواب به خواب رفته باشه .از دیوار میرم بالا و میپرم توی حیاطشون .برای اصلان و سگه شکلک درمیارم و به ریش اصلان و قیافه سگه میخندم ! قفل در صندوق خونه رو باز میکنم و دست و پای لیلا رو که طناب روی دست و پای قشنگش خط قرمز انداخته باز میکنم و بهش میگم :(( بریم ؟)) .میگه :(( بذار شناسنامه مو بیارم .)) میپرسم :(( واسه چیته ؟)) میگه : (( تا با هم عروسی کنیم !)) میگم : (( خره ! ما که عقدمون تو آسمونا بسته شده .دختر عمو !)) میگه:(( پس بذار یه نوشته برای ننه ام بذارم که کمتر غصه بخوره )) میگم : (( بجاش براش یه نقاشی بکش ! منم کمکت میکنم )) با هم یه نقاشی برای ننه لیلا میکشیم .یه دشت سبز و پر از گل که وسطش یه کلبه چوبی قشنگ درست شده .از لوله کلبه دود سفید بیرون میاد .نهار شیر برنج داریم ! یه گوشه من و لیلا وایسادیم دست به دست هم .دو طرفمون دو تا بچه هامونن .یه پسر طرف من یه دختر طرف لیلا .یه رنگین کمون خوشکل هم بالای سر ما تاق بسته .نقاشی رو تا میکنیم و میذاریم روی تاقچه .وقتی از اتاق میایم بیرون میبینیم سگه ول شده تو حیاط وجلو در با اصلان منتظرمونه ! یه چماق بزرگ تو دست اصلانه .چماقو میکوبه تو سر من ! آخ سرم ! .... استغفر ا.. !باز سر وکله ات اینجا پیداشد؟ - باقر دوغیه - میگم : (( من لیلا رو میخوام .کجا قایمش کردین ؟ چرا نمیذارین از خونه بیرون بیاد ؟ من لیلا مو میخوام .بیشرفا ! لیلا رو می خوام !)) اصلان با سگش میاد بیرون.
قبل ازینکه سگشونو به جونم بندازن فرار میکنم .اما سر رام یه پاره آجر هم بر میدارم ! صدای باقر دوغی رو میشنوم که پشت سرم داد میزنه : (( اصلان بدو برو به شاگرده بگو کرکره رو بکشه پایین تا این دیونه نرسیده اونجا )) .اماتا اونا بخوان به من برسن .من به مغازه رسیدم ......
بعد التحریر :
این مجنون هم دست از سر ما برنمیداره .میترسم آخرش بفرستنش دیونه خونه و از دیدنش محروم بشیم .چند روز پیش دیدمش .یه لیوان یکبار مصرف دستش گرفته بود و چایی داغی رو که تو لیوان بود با سر وصدا سر میکشید .به محض دیدنم داد زد : سلام داش سعید ! خبر داری رفتم سربازی ؟
گفتم : ((به سلامتی ! حالام لابد اومدی مرخصی ؟ نه ؟ )) گفت : (( نه .معاف شدم ! )) پرسیدم :( چطوری ؟) .گفت : (( ما رو انداختن یه جایی که راهزن زیاد بود .شب تو سنگر خوابیده بودیم که راهزنا ریختن تو سنگرمون .ما یازده تا بودیم .راهزنا سر همه مونو بریدن به جز من !)) .گفتم : ( عجب شانسی آوردی !). گفت :(( نه ! من چون تک در اومدم کاری باهام نداشتن ! اونا فقط سر ده نفرو میخواستن ! )) یه پنجاه تومنی بهش دادم و فرستادمش تا یک لیوان دیگر چایی برای خودش بخرد .
قربان شما /سعید صادقی /فروردین 87
رها (ایرج سالاروند-بلاگ رنگ شب)
* عکس از = بلاگ http://www.manoslr.blogfa.com/محمد جواد نعمتی

بهش میگم :(( خفه شو !) .میگه :(( خودت خفه شو مرتیکه نره غول !)) .می خوابونم زیر گوشش .سرش گیج میرود و روی زمین می نشیند .وقتی بلند میشود ، میبینم که چشمهایش پر اشک شده وبا یک دست جای سیلی روی صورتش را می مالد .میگویم :(( دستتو بردار ببینم ! )) دستش را که بر میدارد میبینم که جای سیلی روی صورتش قرمز شده است .سر به زیر می اندازد و چیزی نمیگوید .میگویم :(( ببینمت ! آخی ! دستم بشکنه !.اما تقصیر خودت بود ))
- آره همش تقصیر منه .همیشه و همه وقت .تو مقصر نیستی .تقصیر منه که دوستت دارم و نمیخوام ازت جدا شم .تقصیر منه که چنان بهت وابسته شدم که حتی یه نفس هم نمیتونم بدون تو زندگی کنم .))
= ببین !
- تقصیر منه اگه تموم شعرای عاشقانه رو برات از بر کردم .دستتو گرفتم و مثل یه بچه که تازه میخواد نوشتن رو یاد بگیره ، قلم دستت دادم و نوشتنو یادت دادم . تا آخرش چی بشه ؟بری و از من بد بنویسی .هر جا که رفتم مسخره ام کنی و ...
= خیلی بی انصافی ! من هیچوقت چیزی نگفتم که به شخصیت تو تو هین بشه .اما این در عوض تویی که مدام میخوای هر کاری رو که من انجام میدم به حساب خودت بنویسی و منو کوچیک کنی .هیچ وقت به فکر این نیستی که منم برای خودم شخصیت دارم ...
ساکت می ماند و منتظر ادامه حرفهایم میشود .وقتی میبیند که ساکت شده ام می گوید :(( خوب !؟ ))
می گویم :(( یعنی ...)). کم آورده ام .میدانم حق با اوست .بدون او من بیش از یک آدم عادی با افکار پیش پا افتاده و سطحی نیستم .یک دست و پا چلفتی تمام عیار که نمیتواند چطور حرفش را بزند و در معرکه ها چگونه به اصطلاح ( گلیمش )را از آب بیرون بیاورد .آهی میکشم .دست به سمت جیب بغلم میبرم تا سیگاری روشن کنم .سیگارم سر جایش نیست! میگوید :(( من برداشتمش !)) می پرسم (( چرا ؟))
- یادت نیست ؟ چند باره این کوفتی رو ترک کردی ؟ دوباره طرفش نرو .هر وقت میبینمت که داری مثل دودکش از خودت دود بیرون میدی حالم ازت به هم میخوره !
= حالا یه دونه بده دود کنیم .یه دونه که منو نمیکشه .عوضش این حرفای توئه که بدتر منو دیوونه میکنه .
-ریختمشون توی دستشویی ! یادت نیست ؟ خودت با دستای خودت تیکه تیکه شون کردی .من هم بردم ریختم تو دستشویی .
از عصبانیت به مرز انفجار میرسم .داد میکشم :(( تو غلط کردی ! بی شعور ! نفهم ! ))
آرام میگوید :(( مودب باش ! ))
می گویم :(( حالتو میگیرم ! میکشمت ! بهت میگم یه دونه سیگار به من بده .فقط یه دونه ! ))
سرش را پایین می اندازد و میگوید :(( ندارم ! ))
دندان هایم را از خشم به هم می فشارم :((لعنتی ! بد قیافه! )) .به من زل میزند و میخندد . مشتم را با تمام قدرتم به سمت صورتش حواله میکنم ................آیینه میشکند و هزار تکه میشود !!
****************************
پی نوشت : این داستان را حدودا یک ماه پیش نوشته بودم .هر کاری کردم که از شرش راحت شوم نشد ! مثل یک بختک افتاده بود روی سینه ام .
حالا راحت شدم .میتونم داستانهای دیگه ام رو بنویسم .قربان همه شما .سعید صادقی .
واقعا زیبا بود . وقتی سیرانو و دوستش که رقیب عشقی اش هم است .به کنار بالکن منزل محبوب میروند و سیرانو از صمیم قلب و با بیان و لحنی پر احسا س در حقیقت راز دلش را بیان میکند وا قعا دل هر انسانی به لرزه درمی آید از این همه فصاحت و زیبایی که در پس آن چهره زشت پنهان شده است .
من آنقدر محو زیبایی کلمات محسور کننده شده بودم که بی اختیار اشک در چشمانم جمع شده بود و نتوانستم حتی یک کلمه اش را به خاطر بسپارم .مثل یک رویای شیرین که وقتی از خواب بیدار میشوی تنها حلاوتش بیادت مانده و رویا را به خاطر نمی اوری و نمیتوانی توضیحش بدهی .ای کاش من هم میتوانستم اینطور بنویسم ..... آیا ممکن است؟
************
از همه دوستان که در این مدت لطف داشتند متشکرم .جسته و گریخته مینویسم .فعلا سرم خیلی شلوغ است و وقت آپ کردن ندارم .ایشا.. یکی دو هفته دیگر باز شروع میکنم .از محمد جان دوست عزیزم . ققنوس .فرانکشتاین(هادی ).محمد جواد مهربان ...استاد عزیزم جناب سیامک بهروز ..ایرج خان سالاروند و همه دوستان متشکرم که با تماس های تلفنی یا کامنتی به این حقیر افتخار دادند .قربان همه شما سعید صادقی
